تبليغاتX
دل شکسته...!
گفتي كه به احترام دل باران باش،

باران شدم و به روي گل باريدم

گفتي كه ببوس روي نيلوفر را،

از عشق تو گونه هاي او بوسيدم

گفتي كه براي باغ دل پيچك باش ،

بر ياسمن نگاه تو پيچيدم

گفتي كه براي لحظه اي دريا شو،

دريا شدم و تو را به ساحل ديدم

گفتي كه بيا و لحظه اي مجنون باش ،

مجنون شدم و ز دوريت ناليدم

گفتي كه بيا و از وفايت بگذر ،

از لهجه ي بي وفاييت رنجيدم

گفتم كه بهانه ات برايم كافيست

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 3:46  توسط هدی تنها  | 


چه لطیف است حس آغازی دوباره...

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میــلاد...

روز مـــن!

روزی که من آغـاز شدم!

تولــدم مبـارکـــ .....!!!

برایت مینویسم باره دیگر

می گویم از این حدیث مکرر نا شناخته

می گویم و مینویسم

می گویم که دلم تنگ است از رفتنت

می گویم غبار دوری‌ات آینه دلم را در برگرفته

فریاد میزنم تا بشنوی

بشنو فریاد دلم را ای با وفا

بشنو و این فاصله را کم کن

بشو و مرا از این غمکده‌ی روزگار رهایی ده

نازنینا؟!

نازنین یارم تو هستی

عشق و هستی‌ام تو هستی

پس مرا در‌یاب تا گذر زمان سر‌نوشتی دیگر برایمان نسازد

مرا دریاب تا در این آتش عشق نسوزم

مرا دریاب تا از این ظلمات راهی برای پر گشودن بیایم

راهی بیایم تا برای هم آشیانه‌ای را در حقیقت خویش سازیم

تنها در‌یاب مرا تا از این تنهایی بدر‌ایم

تنها دریاب مرا...!!

خدایا.... خدای من! کسی که همیشه به من نگاه میکنی.... کسی که همیشه باهامی... وجودتو شکر....!!

خـودت می‌دونـی ازت چه هدیـه‌ای مـی‌خـوام! همونی که همیشه ازت تـو ایـن روز مـی‌خـوام!

دل شکسته بازم منتظر دعاهای شماست...!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 1:39  توسط هدی تنها  | 

آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،

گويي که هزارسال  زيسته است...

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است.

تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود.

پريشان شد و آشفته و عصباني، نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد.

داد زد و بد و بيراه گفت،خدا سکوت کرد.

آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد.

جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد.

به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد،خدا سکوت کرد.

کفر گفت و سجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.

دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد،

خدا سکوتش را شکست و گفت :عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت.

تمام روز را به بد و بيراه و جار و جنجال از دست دادي.

تنها يک روز ديگر باقيست.

بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن.

لابه لاي هق هقش گفت: اما با يک روز... با يک روز چه کار مي‌‌توان کرد...؟!

خدا گفت:آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند ،

گويي که هزارسال زيسته است و آنکه امروزش را درنمي يابد،

هزار سال هم به کارش نمي آيد.

و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت و گفت: حالا برو و زندگي کن.

او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي‌درخشيد.

اما مي‌ترسيد حرکت کند، مي‌ترسيد راه برود،

مي‌ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد...

بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد،

بگذار اين يک مشت زنگي را مصرف کنم.

آن وقت شروع به دويدن کرد....

زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد

و چنان به وجد آمد که ديد مي‌تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند،

مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي‌تواند...

او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد،

مقامي را به دست نياورد اما...

اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد.

کفش دوزکي را تماشا کرد.

سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد

و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد.

او در همان يک روز آشتي کرد و خنديد و سبک شد،

لذت برد و سرشار شد و بخشيد،

عاشق شد و عبور کرد و تمام شد.

او همان يک روز زندگي کرد اما فرشته ها در تقويم

خدا نوشتند

امروز او در گذشت

کسي که هزار سال زيسته بود..... 


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 17:32  توسط هدی تنها  | 

گاهي مسير جاده به بن بست مي رود

گاهي  تمام حادثه از دست مي  رود

گاهي همان کسي که دم ازعقل مي زند

در راه هوشياري خود مست مي رود

گاهي غريبه اي که به سختي به دل نشست

وقتي که قلب خون  شده  بشکست مي رود

اول اگرچه با سخن ازعشق آمده  است

آخر خلاف  آنچه  که  گفته  است مي رود

گاهی  کسي نشسته که غوغا به پا کند

وقتي غبار معرکه  بنشست  مي رود

اينجا يکي  براي خودش حکم مي دهد

آن  ديگري هميشه به پيوست مي  رود

واي از غرور تازه به دوران رسيده اي

وقتي ميان  طايفه اي  پست مي  رود

هر چند مضحک است و پر از خنده هاي  تلخ

بر ما هر آنچه لايقمان هست مي رود

اين لحظه ها  که قيمت قد کمان ماست

تيريست بي نشانه که از شست مي رود

بيراهه ها به مقصد خود ساده مي رسند

اما مسير جاده به بن بست مي رود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 17:36  توسط هدی تنها  | 

من جلوه هستی را در نیلی چشمانت دیدم

تـو را در خلـوت شبـهایم فریـاد کـردم

صـبورانه سـوختم و سـاختم، با من بمان

تـا سـرود عـشـق را بـا عشـق سـازم

نـتـونسـتم قـد رعـنـاتـو بـبـیـنـم

آخـه چشمی که پر آبه طاقت دیدن نداره

نتونستم گل سرخی واست از باغچه بچینم

آخـه دسـتی که بلرزه جرأت چیدن نداره

ترس دیدن یا شنیدن که می‌خواست بده به بادم

سایه‌ای بود سرد و سنگین رو یه ذره اعتمادم

چه شبهایی تو اتاقم واسه تو نامه نوشتم

جای تو نامه‌رو خوندم، آخر از نامه گذشتم

اگه روزی روزگاری بشـه بـاز تـورو ببینم

وحشت از دنیا ندارم که گل سرخ‌رو بچینم

اگـه روزی روزگـاری بشه باز تـورو ببینم

گل سرخی نمی‌مونه که نخوام برات بچینم...!!
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 17:27  توسط هدی تنها  | 

گـم شدم و تـنها شدم تـو کـوره راه زنـدگی

رفـت و نگاهی‌ام نکرد به این مسـافر غـریب

که بعد اون چی می‌کشه از این همه درد و فریب

رفـت و نگـاهمو ندید که غرق بـارون و غـمه

از این هـمه درد و فریب هر چی  بگم بازم کـمه

رفـت و بازم تنها شـدم بـا خاطـرات بچگـیم

با یک بغل شـعر و غـزل که گم شده تو زندگیم

رفـت و کـتاب عـشقمون زیـر غبـار روزگـار

از یـاد اون رفـت و حالا مـنم اسـیر و بـی‌قرار

رفت و کـبوترای عشق واسـش بهونه می‌گیرن

گـلای بـاغ زندگیـم از غـم هجرش می‌مـیرن

رفت و نگفت که کی میاد، نگفت به یادم می‌مونه

امـا دل سـاده من بـاز اونو عاشـق می‌دونه.....!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 17:54  توسط هدی تنها  | 

سلام!  پیشاپیش سال نورو به همه‌‌ی شما دوستای عزیز تبریک میگم، امیدوارم سال خوبی داشته باشید......!

و انقدر در گفتن یک حرف

حاشیه رفتم

و به جای نوشتن تنها یک کلمه

گوشه دفتر خاطراتت

شعر های حاشیه ای نوشتم

تا عاقبت در حاشیه

چشم هایت افتادم.

حالا که حاشیه نشینی را تجربه کردم

 بگذار فقط یک حرف حاشیه ای دیگر بزنم.

دوستت دارم!

  

چند گاهي است با تو آشنا شدم... و آن لحظه بود كه عشق گمشده خود را يافتم!

و آن دم بود كه باران عشق برايم معناي ديگر پيدا كرد شايد تو همان عشق كودكي باشي...!

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 4:38  توسط هدی تنها  | 

امروز روز هدیه دادن است و هدیه‌ی من، با ارزش‌ترین چیزی که شایسته هدیه دادن است... عشق پاک من است گرچه این عشق هم هدیه‌ی خود توست!

امروز روز این عشق‌های پاک است و هدیه‌ی من به تو قلب شکسته و کوچک من است....!

و تو هدیه‌ات پیشاپیش به من داده‌ای و چه هدیه‌ی بزرگی!

غم... تنها غم و به دل من هدیه دادی!

قلب من... خالی‌‌ترین دشت روزگار... با گل عشق تو مزین شده و حال زیباترین دشت احساس را به تو هدیه خواهم داد!

جانان من! وجود پر مهر تو را در تنگنای روزگارم بالاترین ناجی یافتم و اکنون وجودم را در وجود تو می‌بینم!

حال باور من این است: من و تو دیگر ما نمی‌سازد.

این واژه‌ها تنها من می‌سازد و این زیباترین واژه‌ی عمر است.

جانان من! با هم بودن تنها راه گفتن احساس نیست، زیباترین راه بیان خوشبختی در فکر هم بودن است... در فکر تو بودن است.... در فکر همین من بودن است....!

هدیه‌ی من به تو در این روز پاک این احساس عاشقانه است....!    دوستت دارم....!

دوباره ولنتاین اومد

خوش به حال اونایی که یار خودشونو پیدا کردن

ما که هنوز داریم می‌گردیم

معلوم نیست کی پیداش کنیم.....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 3:7  توسط هدی تنها  | 

چند صباحی ديگر شايد پايان راه زندگی ام باشد ، و يا شايد آغاز دوباره زندگی
آری من بيمارم ، بيماری كه من مبتلا شده‌ام پايانش مرگ است،

تاريخ مرگم را ميدانم و منتظر آن می‌مانم تا فرا رسد اميدی ندارم ،  

تنها اميدم به خداست كه دوای دردم را برايم برساند

ميخواهم در اين لحظات كه از مرگ خودم باخبرم و ميدانم

چه زمانی فرا می رسد وصييتی برای همگان بنويسم پس بخوانيد

وصييت من را در اين دفتر عشق....

آهای آدميان ، به چشمهای خود بياموزيد كه نگاه به كسی نيندازند ،

اگر نگاه انداختند عاشق نشوند ، اگر عاشق شدند وابسته نشوند ،

 اگر وابسته شدند مجنون نشوند ،

 و اگر نيز مجنون شدند با عقل و منطق زندگی كنند!

عاشقی چیزی برای هدیه نیست... طرح دریا و غروب و گریه نیست....

عاشقی یک کلبه ویرانه نیست... صحبت از شمع و گل و پروانه نیست....

                          عاشقی تنهای تنها یک تب است... بی تو مردن در سکوت یک شب است....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 3:26  توسط هدی تنها  | 

زندگی چیدن سیبی است که باید چید و رفت

زندگی تکرار پاییز است که باید دید و رفت

زندگی رودی است جاری هر که آمد

کوزهای شادمان پر کرد و مشتی آب نوشید و رفت

قاصدک این کولی خانه به دوش

روزگار کوچه گردیهای خود را زندگی نامید و رفت......

آسمان را بنگر و به سکوت پر رمز و رازش بيانديش.....

ستاره خودت را در آسمان زندگيت پيدا کن

و به سمت آن ستاره حرکت کن ....

نگران راه مباش...آنکه ستاره را براي تو آفريد ...

راه رسيدن به آن را نيز نشانت خواهد داد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 3:52  توسط هدی تنها  |