شبهای دوشنبه من احساس نا خوشایندی دارم
و ساعت هایی را که به کندی می گذرند می شمارم
و می دانم که فقط آوایی از صدای تو
می تواند روحم را نجات دهد
چراغ های شهر و جاده های طلایی آن به سرعت می گذرند
از پنجره به دنیای بیرون نگاه می کنم
و به نظر من سرد و بی روح می رسند
و من احساس تنهایی می کنم
نگذار که بمیرم
من دیگر قدرت تصمیم گیری ندارم
عزیزم فقط به من نشانه ای بده
و اکنون که تو مرا ترک کردهای
با تو بودن تنها آرزوی من است
دیگر قادر به ادامه این وضع نیستم
و فقط می خواهم با تو باشم
من در تمام طول شب بیدارم و خواب به چشمانم نمی آید
در میان سیل اشک هایم سعی می کنم که لبخند بر لب داشته باشم
ولی می دانم که اگر دست های تو مرا لمس کند
قادر به نجات زندگی من خواهند بود
نگذار که دلتنگ و غمگین باشم
همین حالا به سویم بیا
من هر طور شده باید با تو باشم
و اکنون که تو رفته ای
من بدون تو دیگر کیستم؟
دیگر قادر به ادامه این وضع نیستم
و فقط می خواهم که با تو باشم....
فقط با تو عزیزم......!!!
![]()
![]()
![]()
می خواهم با تو بودن را
که در بی تو بودن بی خودم
می خواهم برای تو بودن را
که از برای خود بودن حاصلی نچشیده ام
من با تو زنده ام
برای تو زنده ام و فقط
برای تو خواهم مرد...!!!!!!

به نام سر فصل همهی نامهها چه آنهایی که نوشته شدند و چه آنهایی که سپید ماندند تا کاغذها سیاه نشوند...!!
یک سلام پررنگ و چند نقطهچین.... به علامت جوابهایی که هرگز ندادی و یک دقیقه سکوت! به احترام تمام لحظههایی که در انتظار پاسخ تو مردند. فرض که دلت نخواست! به فرض که حوصلهات نیامد! به فرض که لایقش نبودم! فرض که دوستم نداری! نه خودم نا نامههایم را....!! این خودش قانع کنندهترین دلیل دنیاست. بی دلیلی هم خودش کلی دلیل است. لااقل میگفتی: " این هم که جوابی ننویسند جوابیست! " دریغ از همین حرف چه میشود کرد توئی و عزیز کردهی این دل رسوای سرگردان خودم، چه کارش کنم جواب هم ندهی بهانهات را میگیرد. بگذریم......
حوالی همین روزهای پژمردهی نیامدنت انگار کسی از آسمان به من گفت شاید این عزیز کردهی دلت شعر به دل مخملیاش نمشنید! حق بعد از تو با اوست این بار دیگر شعر نمینویسم نامههایی را برایت مینویسم که در تنهایی پاییزیام برای خودم نوشتم و برای تو پاره کردم. حقیقتش فکر میکردم اگر میخواست از این زبان خوشت بیاید حرفهای عادی خودم را بیشتر دوست داشتی که نداری حالا چارهای نیست، این را هم امتحانش میکنم. راستی به دل نگیر بین نامههایی که پاره کردم اسم تو همیشه با چند کلام قبل و بعدش سالم و دست نخورده ماند و حالا هم از روی همان اسم خودت نامههای تکه تکه شده را کنار هم چیدم و برایت نوشتم این بار هم اگر به دلت ننشست فکر دیگری میکنم شاید هم دفعه بعد به سبک آدمهای آن طرف تاریخ حرفهایم را برایت نقاشی کردم.
ممنون که همیشه ناخواسته کمکم میکنی چه خودت، چه اسم قشنگت، چه سفرت، چه نیامدنت و این بار هم بی جوابیت که کانون از هم پاشیدهی نامههای پاره پارهام را به هم پیوند زد....!!
چند شب پیش که اینجا باران آمد و انگار چند جای دیگر زلزله، یاد یک چیزی افتادم.....
اول این را برایت بگویم اینجا یک بار برای همیشه زلزله آمد که تو باعثش شدی، اینجا یعنی دلم را میگویم، چه زلزلهای!
یک جای نشکسته و ترک نخورده توی کلبه نماند عجب قیامتی کرد آن رعنا قامتت، بگذریم...
حرف باران بود من تصور میکنم اولین دروغ ناخواستهی دنیا را کتابهای فارسی کلاس اول به ما گفتند تو یادت مانده...؟! نوشته بود آن مرد در باران آمد این کجایش درست است...؟!
خودت قضاوت کن اولاً آن روز هوا صاف بود. تازه مهمتر اینکه تو نیامدی آن بیچارهای که در آن هوای صاف دیگر نتوانست مانع رفتنش شود من بودم نه تو!
تو راحت ایستاده بودی آنجا که روی تابلوی بی نئونش عکس لاله بود و این من بودم اینگونه.... فراموشش کن، اینگونه نگاه نکن چه منتی معلوم است که من منت روشنی آن چشمهای بی مثالت را تا آخر دنیا میکشم فرقی نمیکند چه کسی اول میآید مهم این است که: چه کسی ادامه میدهد... چه کسی تا آخر میماند.... چه کسی زیر قولش نمیزند.
خلاصه حرف دروغ کتاب فارسی کلاس اول بود راستی چه خوب این شاید یکی از تنها ویژگیهای مشترک ما باشد وقتی احساس میکنم تو هم پشت نیمکت یا شاید روی صندلی تکیات از بس که همیشه تکی، در هفت سالگی همان کتابی را که من ورق زدم ورق زدی احساس پرواز میکنم...!!
مهم این است که تو آمدی، بگذریم که هوا صاف بود و..... میتوانستی راهم ندهی اما دادی، تازه حکایت کلاس اول همین یک دانه نبود تکلیف دارا و سارا هم هیچوقت روشن نشد هیچکس نفهمید آنها واقعاً چه نسبتی با هم دارند و دارا چرا باید حتماً انارش را با سارا قسمت میکرد، اصلاً دارا به سارا انار داد؟ سارا چی؟ دستش را رد کرد یا انارش را گرفت؟ و این انار آیا با آن انار شعرهای سهراب که سمبل عشق است ارتباط داشت یا نه؟
من به یک نتیجه دیگر هم رسیدم آنها هیچوقت توی املاهای کلاس هفت سالگی سفر را یادمان ندادند شاید میدانستند بعضی واژهها مثل درد، کشیدنیست نه نوشتنی!
و تو اولین کسی بودی که بعد از سالها عبور از یاد نگرفتن این لغت به من فهماندی که سفر چه واژه پرغصه و پرقصهایست.
نگو خاطرات کلاس اولم را چرا برای تو مینویسم آخر تو همانی که قرار بود در باران بیاید، زیر این همه سال نزنی، نگویی که چون من مجنون سراغت آمدم هوا صاف بود، تو آن نیستی نه عزیزم، من یقین دارم به خدا تو همانی! حتماً که نباید باران از آسمان بیاید شاید منظور کتاب فارسیمان آسمان چشمان من بوده، اگر اینگونه بوده که حق با اوست البته بعد از تو!
یادت هست یک شب به من قول دادی اگر باران نگیرد میآیی، باران گرفت باور نمیکنی اما ذوق کردم که باز هم حرف تو شد. گفتم: حتماً دلت نبوده بیایی ماندهای توی خجالت این چشمهای پر از التماس من!
خوش به حالت، خوش به حال آن دوست یا چه میدانم دوستان جدیدت، کاش لایقت باشند.... کاش قدرت را بدانند به آنها بگو که چقدر ماهی، نه تعریف نیست، این تکلیف است. بگذار بدانند با چه کسی طرفند تو ماه شب... نه تو ماه همه شبهایی، خستهات کردم. بند بند وجودم به تو سلام میرسانند.
کسی که از اولین مشق کلاس اولش دیوانهی تو بود شاید هم از اول تولدش، آنوقت که دیوانهی تو بودم هیچکس حتی معنای دیوانه شدن را نمیدانست!
عجیب دوستت دارم، ساده دوستم نداشته باش اما نرو، من به همین دوست نداشتن و بی جوابی و سفر و نیامدن و ناز خریدن و سوختن و مردن و ماندن راضیم تو هم به همین راضی باش! من چیزی جز این نمیخواهم بگذار همین جور مثل برفی که از کوه سرازیر میشود، مسیر آسمان را طی میکند و دوباره به دریا باز میگردد، تا همیشه دوستت داشته باشم..!
کسی که چه برف ببارد چه باران
تنها به یاد تو میافتد: دل شکسته....!
دوستی خوب مثل رابطه دست با چشم......
وقتی دستات درد بگیره چشمات گریه میکنه!
وقتی هم چشمات گریه میکنه دستات اشکاتو پاک میکنه!
عاشق شدن نوعی اعتماد کردن است، اعتماد به خوب بودن و دوست داشتنی بودن خود و طرف مقابل.
بعضیها خیلی زود اعتماد میکنند، خیلی زود هم عاشق میشوند.
بعضیها تا کاملاٌ اعتماد نکنند، عاشق نمیشوند.
و بعضیها هم آنقدر مشکوک هستند که هیچگاه عاشق نمیشوند.
شما تا به چیزی اعتماد نکنید به طرف آن نمیروید،هر چقدرهم آن چیز یا آن فرد زیبا باشد ولی اگر بدانید یا شک کنید که ممکن است برای شما خطرناک باشد به طرف آن نمیروید مگر آنکه خودتان را فریب دهید و آنقدر به خود اعتماد داشته باشید که تصور کنید میتوانید آن خطر را به جان بخرید.
ولی اگر به فرض به شما ثابت شود که باطن و درون آن چیز درست شدنی نیست دیگر باید دیوانه باشید که نسبت به دوست داشتن آن تمایل نشان دهید.
همیشه چیزی برای این که عاشق آن شویم وجود دارد. وقتی عاشق میشوید، حس میکنید ستارهای دارید که هرگز غروب نمیکند و آن ستاره در چشمان شما سوسو میزند.
قبل از اعتماد عاشق نشوید. نباید بگویید من عاشق تو هستم مگر آنکه اول معنی عشق را درک کرده باشید. چون اولین نگاه قبل از درک بدیها پیش میآید ممکن است شما را برای عاشق شدن وسوسه کند، خود را بیازمایید و قبل از عاشق شدن ببینید چقدر مفهوم عشق را در نگاه مادر، پدر و یا دوستانتان تجربه کردهاید؟!
آیا عشق مادر را زمانی که یک فنجان قهوه به پدر تعارف میکند،دیدهاید؟!
آیا وقتی کسی به شما بدی کرده ولی شما بر سر او فریاد نمیکشید چون فکر میکنید به احساس او آسیب میرسانید، حس خاصی در شما به وجود نیامده است؟!
آیا تاکنون عاشق کسی شدهای که از تو متنفر است؟!
آیا وقتی در کنار معشوق از بدیهایت میگویی و او بیشتر به تو عشق میورزد، عمق علاقهاش را درک میکنی؟!
چرا وقتی به او میگویی از این لباست خوشم میآید او هر روز همان لباس را میپوشد؟!
عشق یعنی اینکه وقتی من روی صحنه هستم پدرم تنها کسی است که برایم دست تکان میدهد. یادم نمیرود مادرم همیشه میگفت: پدرم خوش تیپترین مرد دنیاست.
عشق کالایی نیست که از بیرون بخری و به رخ معشوقت بکشی، کالای تو خود تو هستی......! اگر میخواهی کسی عاشق تو باشد، خودت باش!
اگر سعی کنی کس دیگری باشی و یا مثل شخص دیگری لباس بپوشی ، پس به طور غیر مستقیم به معشوقت میگویی فرد دیگری وجود دارد که از من بهتر است و من سعی میکنم مثل او باشم و تو باید عاشق او باشی.
اگر واقعاٌ عاشق هستی، خودخواه نباش و ابتدا به او اطمینان بده. امید را زنده کن، برده نباش، ببین چقدر میتوانی رنگ او را بگیری و رنگ خود را پس بدهی!
هرگاه احساس کردی کسی را خیلی دوست داری ولی او به تو توجهی ندارد، تو عاشق نیستی، بلکه در پی پر کردن کمبودهای عاطفی خود هستی......!!!!!!!
![]()
![]()
![]()
دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه گاه خستگی هایم با تو می مانم
بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم زیرا میدانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت!
ماه من یادت هست...؟!
ماه من! روز اول یادت هست...؟! یادت هست همه چیز چه ساده آغاز شد؟ یک لحظه... یک نگاه...و یک سال!
یادت هست با چشمهای رنگ دریاهای بیکرانت نه یک بیت، که غزل غزل برایم شعر میخواندی و من گوش کردم، ناتوان از گفتن!
یادت هست که توی چشمات غرق شدم که دست یاری به سویت دراز کردم...؟!
یادت هست بهت گفتم در اولین نگاه عاشقت شدم؟!
یادت هست بهم گفتی هرکس تو زندگی یک بار عاشق میشه ولی بهتره منطقی فکر کنه؟ آره یادت هست....؟!
یادت هست گفتم عاشقتر از این حرفام؟ آره یادت هست خندیدی...؟!
یادت هست گفتی ما با هم دوستیم و من دوستیات را در آغوش فشردم که یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟!
یادت هست نه تنها دل من که پیمان دوستیات را هم شکستی؟!
یادت هست ازت گله کردم...؟!
یادت هست با چشمای یه غریبه نگاهم کردی و هیچ نگفتی...؟!
یادت هست دیگه هیچ سخنی نگفتیم و آن روز و روزهای بعد سرد و غریبه از کنار هم گذشتیم؟!
یادت هست ماه من...؟! یادت هست...؟!
![]()
![]()
![]()
وحشت از عشق که نه
ترس ما فاصله هاست
وحشت از قصه که نه
ترس ما خاتمه هاست
ترس بیهوده نداریم
صحبت از خاطره هاست
صحبت از کشتن نا خواسته عاطفه هاست
کوله باریست پر از هیچ
که بر شانه ماست
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوونه ماست!

وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمیتوانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد من شروع کردم
وقتی او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن.....!!
"دکتر علی شریعتی"
![]()
![]()
![]()
![]()
دنیا دو روز است....
یک روز عاشق می شوی
و روز دیگر در غم عشق از دست رفته ات از این دنیا خواهی رفت...!
باز هم آسمان مثل چشمهایم بارانی شد!
امشب باز هم آسمان دلتنگ است...
چنان بغضی در سینه دارد که من در شگفتم....
نمیدانم چه بر سرش آمده؟!
کاش دامان بزرگی داشتم تا آسمان سرش را در برم میگذاشت و می گریست...
من که کسی را ندارم تا در دامانش بگریم....
تا آنجا که به یاد دارم در تنهاییهایم غرق بودم....
در سیل اشکهایم غوطه میخوردم...
نه شنوندهای که صدای بغضهای شبانهام را برایش زمزمه کنم...
و نه دست نوازشگری که شانههای لرزانم را نوازش کند...
تنها مأمنم زانوان لرزانم بود و تنها دلخوشیم برق امیدی که در چشمان تو میدیدم...
اگر بخواهم از شبهای دلتنگیم برایت بگویم باید کتابی بنویسم که هزار و یک شب هم طویلتر خواهد شد....
وقتی دلتنگ میشوم آسمان تنها سنگ صبوری بود که پا به پایم میگریست...
آه عزیز دل شکسته!
خط به خط صفحههای غمهایت برایم خواناست....
تمام حروفش را گریستهام....
اما با آن همه تنها بودم.....
تنهای تنها.....!!![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!
عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد..!

مدتیست که حتی خاطراتم را
به فراموشی سپردهام!
خاطراتی که
همچون تصاویری مهآلود مینمایند.
ای کاش زندگی را
بازگشتی بود!
ای کاش که تنها
یکبار دیگر آن نگاه عاشقانه را
بر من ارزانی میداشتی!
من زندگیام را قمار کردهام
قماری که برنده نداشت!
و امروز میدانم...
که زندگی برگشتپذیر نیست.....!!
![]()
![]()
![]()
عشق موهبتي الهي وزيباس اما
انقدرسوزنده است که تمام هستي وجانت را
مي سوزاند به دنبالش نرو
بگذاراومانند پروانه بيايدوبرشانه هايت بنشيند!
نمیدونم از کجا شروع کنم قصه تلخ سادگیمو،
نمیدونم چرا قسمت میکنم روزهای خوب زندگیمو،
چرا تو اول قصه همه دوستم میدارن
وسط قصه میشه سر به سرمن میذارن
تا میخواد قصه تموم شه همه تنهام میذارن
میتونم مثل همه دورنگ باشم دل نبازم
میتونم مثل همه یه عشق بادی بسازم تا با یه نیش زبون بترکه و خراب بشه
تا بیان جمعش کنن حباب دل سراب بشه
میتونم بازی کنم با عشق و احساس کسی
میتونم درست کنم ترس دلو دلواپسی
میتونم دروغ بگم تا خودمو شیرین کنم
میتونم پشت دلا قایم بشم کمین کنم
ولی با این همه حرفا باز منم مثل اونام
یه دروغ گو میشم و همیشه ورد زبونام
یه نفر پیدا بشه به من به چیکار کنم
با چه تیری اونی که دوستش دارم چکار کنم؟
من باید از چی بفهمم چه کسی دوستم داره
تویه دنیا اصلا عشق واقعی وجود داره؟
من کیستم....؟!
چیستم...؟!
اصلاً کهام...؟!
شاید خورشیدی پر نور
و شاید نور یک مهتاب
شاید هم نور یک ستاره تنها
که گاه گاه سوسو نوری میدهد.
و شاید نور شمعی در سر مزار... گورهای گورستانهای تمام دنیا.
شاید ندارم...!
شاید هیچ نوری در من نباشد!
شاید هیچ باشم...
شاید صفر...
شاید نیست!
آری...!
من فراموش کرده بودم که شبم،
و تنها مهتاب بود که به من نور، ارزانی میکرد!
آری شبم...
شبی بس سرد و تاریک و کور
اما شعلهای بر جانم... و می سوزانم!
من شبی آکنده از روشناییام
شاید اینگونه باشد
شاید جواب همه شایدهایم را
مهتاب امروز به من داد.
او در جواب فریادهای بی قرار دوستت دارمهایم
به چه راحتی دوستم نداشت،
و به چه راحتی نخواست،
و به چه راحتی نورش را زدود.
شاید حق با او باشد.
شاید....!!
شاید واقعاً لیاقتش را ندارم
که کسی دوستم بدارد.
و شاید
بودن هم برایم زیادیست!
و شاید کسی مثل من
تنها
مرگ لیاقتش باشد...!!
![]()
![]()
![]()
![]()
میدانم روزی با تن خسته و خیس، سوار بر قطرات درشت باران بر ناودانهای
چشمم فرود می آیی در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم
را برای همیشه می بندم تا دیگر دوریت را حس نکنم

ماه تابان من! روزهای با هم بودنمان چه زود سپری شد و چه آسان جای خود را به روزهای مرگبار تنهایی و شبهای بی پایان اشک و زاری داد!
ماه تابا من! روزهای گرم عاشقی چه ساده گذشت و چه ساده در پشت غبار قهر و کینه ناپدید شد، چنانکه گویی هرگز وجود نداشته!
نمی دانم، شاید قسمت چنین بود....
آیا بگویم دوستت دارم ای ماه من.....؟! آری می گویم، می گویم...
دوستت دارم ای ماه من...!
دوستت دارم به اندازه تمام ضربه های قلبم که تنها برای تو تپید...
دوستت دارم به اندازه تمامی قطره های اشکم که تنها برای تو چکید...
دوستت دارم به وسعت قلبی که هرگز به تو نرسید...!
باورم نمی شد....باورم نمی شد این همه رئز را بی تو بگذرانم و زنده باشم.
بی تو... بی مهر تو و حتی بدون لحظه دیدار... اما زنده ام و این روزهای زنده بودن چه تلخ و سیاه گذشت.
ماه من! دیگر نفسی نمانده برای زمزمه های عاشقانه و نه هوسی...
شاید لحظه ی بدرود فرا رسیده!
میل من سوی وصال و
قصد او سوی فراق
ترک کام خود گرفتم
تا برآید کام دوست!
خداحافظ ماه من....!
![]()
![]()
![]()
شب برای چیدن ستاره های قلبت خواهم آمد. بیدار باش من با سبدی
پر از بوسه می آیم و آن را قبل از چیدن روی گونه هایت می کارم تا بدانی ای خوبم دوستت دارم!!